امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 15 سال و 3 روز سن داره

امیرمحمدواسراکوچولو

گـ ـریـ ـه هـ ـایی امـ ـیر کـ ـوچـ ـولـ ـو

 سلام امیر کوچولو تو الان 20روز به دنیا اومدی ولی همش گریه میکنی شب روز  برات فرقی نداره  در روز فقط 4 ساعت میخوابی مامانی هم بهت میگه توروخدا بخواب اخه شب روز نداره بهت نمیگه امیر بهت میگه جوجه هههههههههه ولی دیروز به نامزدت زنگ زده بودیم خاله گفت اسرا خوب شده دیگه گریه نمیکنه وای چقدر دلم برای اسرا تنگ شده الهی دایی فداش بشه که الان تو کاشون خوابیده یه خبر برای خواهرزاده های گلم دایی جون دوماه دیگه میره سربازی ایشاالله روزی که امیر بره سربازی الهی دایی فدایی شما بشه دوستتون دارم             دوستتون دارم     ...
30 آبان 1390

خـ ـاطـ ـرات خـ ـوب بـ ـا تـ ـو بـ ـودن

سلام امیر کوچولو بازم اومدم با یه خاطره دیگه دایی جون تو دیشب اونقدر گریه کردی که مامانی وبابایی تا صبح بیدار بودن     الان هم که دارم اینوخاطررو مینویسم داری گریه میکنی الهی دایی فدای اون گریه هات بره  نمیدونم شما نی نی ها چرا روزها میخوابید وشبا بیدارید اسرا هم مثل تو بود راستی گفتم اسرا خان دایی با زن دایی رفته بودن جمکران ازاونجا هم رفتتن خونه نامزدت ههههههه نگران نباش به خان دایی گفتم از نامزدت عکس بگیره بذارم تووبلاگ کنار عکس تو راستی  یه چیز دیگه دوروزپیش تو اولین مهمونی زندگیتو رفتی خونه خان دایی یه چیز دیگه که الان یادم افتاد بذار بگم  من قول دادبودم روز تولد شما برای شما دستبند بخرم  ولی شما...
27 آبان 1390

بـی خوابی دایـی از گـریـه اسـراکـوچولـو

سلام اسراکوچولو بازم مینویسم با کوله باری از دلتنگی یه چیزی یادم افتاد گفتم بنویسم چندروز بعده عروسی خان دایی بود که همه فرش های خونه رو داده بودیم قالیشویی مجبور شدیم همه تو یه اتاق بخوابیم ولی تو نذاشتی تا صبح بخوابیم اینقدر گریه کردی که من مجبور شدم برم اشپزخونه بخوابم اینم شاهکاری بود از شما بزرگ شدی حتما بخون فدات بشم شکلات دایی ...
21 آبان 1390

عـ ـيد قـ ـربـ ـان مـ ـبارك

نگارا عيد قربان است، قربانت شوم يا نه؟                                                      نگفتي يك دمي آيا كه مهمانت شوم يا نه؟ براي طوف كويت، جامه احرام بربستم                                                     گداي دوره گرد گوشه خوانت شوم يا نه؟                               ...
16 آبان 1390

بـ ـستـ ـری شـ ـدن امــ ـیرمــحــمــد

سلام امیرخان امروزهم عید قربونه ولی توهنوز بیمارستان بستری هستی جات خالی دایی جون ایشالله زود خوب بشی بیای خونه من هرروز بعده نماز ازخدا میخوام هم تو ونی نی هایی دیگه زودخوب بشن برن خونشون دایی منو..پدربزرگ..مامان بزرگ..خاله عاطی..خاله مدی شب اومدیم بیمارستان برای مامانی شام  آوردیم مامانی اومد پایین اخه منوراه نمیدادن توبخش کودکان مامانی باهزار خواهش تعمنا ازنگهبانی اجازه گرفت من اومدم بخش کودکان اونجا پرستار منوراه نداد مامانی تورو آورد دمه در من بعده4روز تورو دیدم یه بوس آتشی کردمت ولی موفق نشدم یه عکس بگیرم تا بزارم تو وبلاگ بازم شرمنده دایی جون               ...
16 آبان 1390

دلــ ـتنــ ـگ اســ ـرا کــ ـوچــ ـولــ ـو

 سلام اسرا کوچولو مینویسم با کوله باری از دلتنگی اسرا جونم تو حالاخونتون هستی وخیلی از ما دوری ومنم نمیتونم خاطرات روزانه تورو تو وبلاگ قراربدم تصمیم گرفتم از مامانی یه گزارش هفتگی بگیرمو تو وبلاگ قرار بدم به هرحال شرمنده دایی جون از وقتی از خونه رفتی دلم  خیلی برات تنگ شده الانم زنگ زدم از مامانی حاله تو بپرسم گوشی روجواب نداد فکر کنم خواب بودین الهی دایی فدایی اون خوابیدنت بشه عسلم امیدوارم هر کجا که هستی سلامت باشی ...
15 آبان 1390